برادران عاشورایی
دلنوشته های برادران کاروان شاعران عاشورایی
سلام ياران و برادران عاشورايي
اين غزل حاصل اولين سفر كربلاست. با برادران سفر اول همدل و همراه بوديم. سحرگاه برگشتن از كربلا از خواب برخاستم و چهار بيت نخست را نوشتم و تا غروب رسيدن به مرز غزل تمام شده بود و عاشقي را شروعي دوباره يافتم...
يافتم...
يافتم...
يافتم...
چه نمازی است نمازی که امامش باشی
نیتش باشی و احرام و سلامش باشی
تا قیامت نرود مستی قومی که شما
ساقی صف به صف شرب مدامش باشی
رشک خورشیدی و چون حادثه دیدن دارد
آفتابی که شبی ماه تمامش باشی
چه نمازی ست نمازی که قنوتش عشق است
که تو بشکوه ترین ذکر قیامش باشی
نه فلک قامت خون بسته و مستی تو هنوز
وه چه حالی ست که اسباب دوامش باشی
تو و هفتاد و دو تکبیر در این بزم بلا
خوش به این قوم اگر ساقی جامش باشی
*
من که از کنگره ها از صله ها دلگیرم
خوش به شعری که خودت شان و مقامش باشی
*هاشم کرونی
هر چند برادر تو تنها مانده هرچند هنوز داستانها مانده
برگرد به سوي نهر، تعجيل مكن دستان تو پيش علقمه جامانده
***
اسب وعلم وسوار شرمنده شدند از آنچه نگفتني است آكنده شدند
دامان تو را گرفت ، محكم رفتي طوري كه دو دست آب هم كنده شدند
***
از مردم شهر، كينه باقي مانده از اهل حرم سكينه باقي مانده
زينب تو به دل نگير در كوفه فقط يك خاطره از مدينه باقي مانده
سلام به همه عزیزان دوست داشتنی

بنده با عکسهای سفر در خدمت عاشورائیان هستم و افتخار خدمتگزاری شما عزیزان را دارم.
یک هفته فقط زبان درازی کردیم
شاعر نشده قافیه سازی کردیم
هفتاد و دو بار با قلم خندیدیم
هفتاد و دو بار گریه بازی کردیم
...................................................................
من پر از شعرم و از قافیه ها بیزارم
مانده ام چندم هجریست که خون می بارم
قبله حاجت من چشم حسین است آری
و لبم تشنه بین الحرمین است آری
پیله بستیم و فقط فکر رهایی هستیم
و فقط منتظر اینکه بیایی هستیم
تا که مشکی به تنم رنگ محرم باشد
شب شعر و غزل و غصه فراهم باشد
مثل سیب از سر انگشت خدا افتادیم
سهممان بوده که با جاذبه ما افتادیم
جاده از هر طرفش داشت کبوتر می شد
لحظه در لحظه ضریبانه میسر می شد
آسمان حس مرا مثل سفر جاری کرد
درد و دل آمد و جای قلمم زاری کرد
ربنا قلب من و برکه ائی از ماهی ها
با شما،ماهی دریا شده ها،راهی ها
همه از سیب دو دستان خدا سرشاریم
سهممان بوده که با جاذبه ما سر شاریم
مطمئنم که اگر فاصله ها کم می شد
تاب سر رفته ی بی حوصله ها کم می شد
بال و پر دادی و گفتی که بیا می آیم
داشت از خستگی چلچله ها کم می شد
جاده ای کاش دلش را به کبوتر می داد
یا که با حل شدن مسئله ها کم می شد
و زمین تکه ائی از درد خودش را خندید
پر شدیم از تو و از مرحله ها کم می شد
آخرین بغض من و مرغ مهاجر ها با
ـگرد و خاک از بدن قافله ها کم می شد
کم شدیم از خودمان پیش ضریحت ،ای کاش
گله ها یا گله ها یا گله ها کم می شد
سلام یاران
این وبلاگ پایگاهی گروهی از شاعران عاشورایی است که در دو سفر پیاپی در زمستان ۸۶ و ۸۷ به زیارت مولای خویش آقا امیرالمومنین و فرزندان بزرگوارشان در عتبات عالیات و سرزمین مقدس عاشقی نجف و کربلا و کاظمین با یکدیگر پیمان برادری بستند. بخشی از این عزیزان در این وبلاگ دلنوشته های خویش را حول این پیمان خواهند نوشت انشاالله.
با ذکر این نکته که نوشته ی هر عزیز موضع شخص اوست امیدواریم سایر دوستان و برادران نیز زودتر به این وبلاگ گروهی بپیوندند و آنها که اهل وب نیستند نیز به همین بهانه پای آن حقیقت جاودانه را به این دنیای مجازی باز کنند.
برای سرآغاز سخن شعری از برادرمان محمد مجتبا احمدی را بخوانیم از کرمان که ناظر بر لحظه های آغازین سفر اول بود...
دل سپردیم به چشم تو و . . .
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
بعد یک عمر که ماندیم . . . که عادت کردیم
دست هامان همه خالی ، نه ! پر از شعر و شرر
عشق فرمود : بیایید ، اطاعت کردیم
خاک آلوده رسیدیم به آن تربت پاک
اشک آلوده ولی غسل زیارت کردیم
گفته بودند که آرام قدم برداریم
ما دویدیم ، ببخشید ! جسارت کردیم . . .
ایستادیم دمی پای در « باب الراس »
شمر را – بعد سلامی به تو - لعنت کردیم
سهم مان در حرمت یکسره سرگردانی
بس که با قبله ی شش گوشه ، عبادت کردیم
تشنه بودیم دوبیتی بنویسیم برات
از غزلباری چشمان تو حیرت کردیم
هی نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و نشد
واژه ها را به شب شعر تو دعوت کردیم
( همه با قافیه ی عشق ، مصیبت دارند)
از تو گفتیم ، اگر ذکر مصیبت کردیم
وقت رفتن که حرم ماند و کبوترهایش
بی پر و بال نشستیم و حسادت کردیم
و سری از سر افسوس به دیوار زدیم
و نگاهی غضب آلود به ساعت کردیم
تا قیامت بنویسیم برای تو کم است
ما که در سایه ی آن قامت ، اقامت کردیم
بین مان باشد آن شب . . . ما . . . بین الحرمین
از چه با زینب و عباس و تو صحبت کردیم
کاش می شد که بمانیم ؛ ضریحت در دست . . .
دل سپردیم به چشم تو و حرکت کردیم
*محمد مجتبی احمدی

